تبليغاتX
برایم گریه ها کن که دیگر رفتم از اینجا..
سلام من علیرضا هستم متولد 1364 ایلام با خیلی حرفای نگفته و یه عشق ناکام...
سلام خوب اومدم یه خورده بنویسم اما نمیدونم از چی واقعا نمیدونم .ولی یه موضوعی هست که دوست دارم در موردش حرف بزنم ماه رمضانه ماهی که واقعا زیباست و منو به یاده بچگی هام میندازه اونوقتها به چه عشقی به پیشواز این ماه میرفتیم ولی الان چی باور کنین که اینقدر بیحالم که اصلا نفهمیدم کی رمضان شده ولی بعده ۱۱روز تصمیم گرفتم روزه بگیرم نه به خاطر کسی که به خاطر دلم امیدوارم خدا قبول کنه....
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 12:33  توسط پسر باران | 
سلام میگم که خیلی وقته از اپ کردن بیزارم اصلا حوصلشو ندارم ولی این عکسو دیدم خیلی خوشم اومد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:10  توسط پسر باران | 

با من امشب چیزی ازرفتن نگو
نه نگو
ازاین سفر با من نگو
من به پایان میرسم ازکوچ تو
با مـن ازآغاز این مـردن نگو
کاش میشد لحظه ها را پس گرفت
کاش میشد از تو بود و تا تو بود
کاش میشد در تو گم شد از همه
کـاش مــیشد تا همیشه با توبود

کاش فــردا را کسی پنهان کـند
لحظه را درلـحظه سر گردان کند
کاش ساعت را بیمیراند به خـواب
ماه را بر شاخه آویزان کند

میروی تا قصه راغم نامه ی تدفین گل
میروی تا واژه را باران خاکسترکنی
ثانیه تا ثانیه پلواره ی ویـــران شدن
میروی تا بخشی ازجان مرا پرپرکنی

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:4  توسط پسر باران | 

مرا در روزي باراني دفن کنيد تا آتش قلبم خاموش گردد و در

طابوتي بگذاريد از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهايم را برش روي سينه ام قرار بدهيد تا بدانند هميشه دوست

داشتم کسي را در آغوش بگيرم چشمهايم را باز بگذاريد تا بدانند

هميشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذاريد تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگي ام تمام شد . مرا در آفتاب

بگذاريد تا بدانند عشق من شعله ور شد

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:25  توسط پسر باران | 
سلام یه خورده حرف بزنیم در مورد چی ؟در مورد ایلام شهر خودمون واقعا تا حالا بهش فکر کردین کجا زندگی میکنیم.ولی من بهش خیلی فکر میکنم که چرا اینجا یه شهر مرده که وفتی ساعت از ۸شب میگذره همه خونه نشین میشن یه شهر کسل که فقط اسم یه شهر رو داره میدونین من از اصا لت خودم فرار نمیکنم ولی واقعا دیگه خسته شدم یعنی در کوچکترین فرصتی سعی میکنم از اینجا دور شم باور کنین دلم میگیره اینجا .مخصوصا این روزهای تابستون که دیگه بدجور ی حالم گرفته میشه نه تفریحی هست نه تئاتری نه سینمایی خوبی نمیدونم کی میخواد این محرومیت از شهر ما رخت ببنده ؟

خدایا گناه ما چیه که توی تلی از خاک زندگی میکنیم ا.خداییش تا حالا  فکر کردین دو قدم میخوای راه بری همش میشی خاک.کوچیک هم که هست تا میخوای راه بری پیشه همه تابلو میشی خوب ما چیکار کنیم تنها تفریح ما شده بیرون رفتن و پیاده روی  وقت هم مایم خونه همه میگن چرا هی میری بیرون حتما واسه دید زدن  دختره مردم مری ما هم دیگه چی بگیم باد بسوزیم بسازیم خودمون کم مشکل داریم حرفهای مردم هم شده ...

واقعا حرف زیاده ول خوب چه میشه کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 18:21  توسط پسر باران | 
بعد مدتها اومدم بنویسم میدونم که خیلی وقت بود که اپ نکردم خیلی دوست داشتم این کارو بکنم و بیام بنویسم ولی خداییش حسش نبود چند روز پیش رفته بودم واسه امتحان صخره نوردی از یه صخره به ارتفاع ۵۰ متر بیشتر بچه ها فرود انجام دادن که نوبت به من رسید طناب همه چیز اماده شد که من بیام پایین منم اماده شدم که فرود کنم یدفعه یکی از طنابها پاره شد از بخته بد من باور کنین یه لحظه کاملا مرگ رو جلوی چشام دیدم نمیدونستم چیکار کنم میگن مرگ خیلی انی پیش میاد همینه دیگه اونجا وقتی که اویزون بودم واقعا فهمیدم خیلی کوچیکم وجود خدارو احساس کردم فهمیدم که هیچ دخلی در این زندگی ندارم و این خداست که سرنوشت مارو در یک لحظه رقم میزنه.

خیلی از خدا دور شدم میدونم.ولی میدونم که

مرگ فنا نیست پایان راهیست که اشتباه  امده بودیم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:12  توسط پسر باران | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 18:17  توسط پسر باران | 
لحظه های عاشقی رو خیلی زود به خاک سپردم خیلی تلخ میدونم ولی دیگه چاره ای نیست .این رسم روزگاره ما تلخیشو چشیدیم امیدوارم که روزی نباشه که لحظه های قشنگتونو از روی اجبار بخواین فراموش کنین.ارزوی مرگ داشتن بهتر از ارزوی رسیدن به همچین روزیه مطمئن باشین.این حرفارو کسی میزنه که همچین روزهایی رو داشته.تا لحظه ی بدرود به امید پرواز پرنده یی زنده ام...

علیرضا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:42  توسط پسر باران | 
سلام میدونم شاید این عکسو بزارم خیلیا بگن با مطالبم همخونی نداره ولی من باید بگم که عاشق انجلینا جولی هستم.واقعا ازش خوشم میاد امیدوارم درک کنین...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 19:33  توسط پسر باران | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 19:25  توسط پسر باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وبلا گی برای حرفهای نگفته...برای حرفهای پس عاشقی و برای کسی که دوستش دارم برای اونی که دوستش دارم ولی الان نیست و منو تنها گذاشت این وبلاگو تقدیم مکنم به هر چی عاشق دلسوخته .دوستتون دارم و منتظر نظراته قشنگتون هستم

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
لاله تبدار
یادداشتهای یک خبرنگار
مجمع وبلاگ نويسان محترم
وبلاگ دكتر معين
عرفان براي ازادي
باغ مخفي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM